خوراک
ارسال ها
دیدگاه ها

 نگه کن که ضحاک بیدادگر
چه آورد از آن تخت شاهی به سر
هم افراسیاب آن بد اندیش مرد
کزو بُد دل شهریاران به درد
سکندر که آمد بر این روزگار
بکشت آنکه بُد در جهان شهریار
برفتند وزیشان جز از نام زشت
نماند و نیابند خرّم بهشت
آنچه فردوسی در نکوهش پادشاهان ناشایست وبیدادگر سروده، در هیچ کتابی نمی توان یافت. سرتاسر شاهنامه از آغاز پیدایش انسان، آوردگاه مبارزه انسان با دیو است.در حقیقت پهلوانان شاهنامه قهرمانان نبرد نور با تاریکی هستند و فردوسی آزاده ای است که جز آزادگان را نمی ستاید میزان ترازوی فردوسی جوانمردی، انسانیت و دادگری است. در همه جای شاهنامه فردوسی رستمی است که با بیداگران در آویخته است و در صحنه حقیقی زندگی هم رویارویی فردوسی با محمود غزنوی ازین دست است فردوسی در اینجا کیخسرویی است که با افراسیاب در آویخته است چرا که فردوسی آزاده ای ستم ستیز است که با بیدادگران خودکامه سر سازگاری ندارد.شاهنامه برای حکام و فرمانروایان بیدادگر و ستم پیشه پیامی هم دارد فردوسی از زبان کیخسرو (پادشاه و فرمانروای آرمانی شاهنامه) به گودرز چنین هشدار می دهد:
نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست
به کردار بد هیچ مگشای چنگ
بر اندیش از دوده و نام و ننگ
…. به هرکار با هرکسی داد کن
ز یزدان نیکی دهش یاد کن
بی گمان بهترین نصیحت و پند فردوسی به فرمانروایان و زمام داران حکومت می تواند در این سروده فردوسی یافت که دلایل سقوط و سرنگونی فرمانروایان را در سه چیز می داند.بیدادگری،زراندوزی و بکار گماردن افراد بی لیاقت در امور حکومت.پند فردوسی چنین است:
سر تخت پادشاهان بپیچد سه کار
نخستین ز بیدادگر شهریار
دو دیگر که با گنج خویشی کند
به دینار کوشد که بیشی کند
سه دیگر که بی مایه را برکشد
ز مردم هنرمند برتر کشد.
پند فردوسی در جا به جای شاهنامه تکرار می شود آما به راستی برای چه کسانی عبرت آموز بوده است؟
سعدی این سخن حکیم طوس را به این صورت یاد آوری نموده:
این که در شهنامه ها آورده اند
رستم و رویین تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلق است دنیا یادگار
این همه رفتند و مای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
پیام فردوسی از ورای تاریخ بگوش می رسد ولی از زمان فردوسی تا کنون چند فرمانروای دادگر را سراغ دارید؟:

آنکه ناموخت از گذشت روزگار                 هیچ نیاموزد ز هیچ آموزگار

در آستانه ۲۹ خرداد  سالگرد هجرت  دکتر علی شریعتی _ رسواگر جبهه زر و زور تزویر_ ، یاد ش رابا گفتاری از او گرامی می داریم .

خفتی چرا ای چشم بیدارت نخفته
ای مرغ دل در جان هشیار ت نخفته

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت .اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت .

اگر خفه ام کنند
سازش نخواهم کرد
و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم
و اما آن قوم    اگر موفق شوند  و مرا بر دار کشند
و یا همچون عین القضات   شمع آجین کنند
و یا مانند  ژردانو  در آتشم بسوزانند
حسرت شنیدن یک  آخ  را هم بر دلشان خواهم گذاشت.

… و اما نباید از بسیاری جبهه ها به هراس افتاد و با ناباوری از خود پرسید که با این همه ضعف ها چگونه می توان جنگید؟ آنهم با تهیدستی و ضعف و بی کسی ما ، ما که نه پایگاه جهانی داریم و نه پناهگاه داخلی.مگر ما جز یکمشت روشنفکربی دم و دستگاه و بی توش و توانیم؟ و جز یک خودکار و یک زبان _ که غالبا هم شکسته و بسته اند _ سرمایه دیگری داریم ؟ 
صحبت از جامعه ای است که نیمی از آن خوابیده اند و افسون شده اند و نیمی دیگر که بیدار شده اند در حال فرارند. ما میخواهیم این خوابیده های افسون شده را بیدار کنیم و واداریم که ” بایستند “و هم آن فراری ها را برگردانیم و واداریم که ” بمانند “این کار ساده ای نیست ، بخصوص وقتی که این را هم در نظر بگیریم که ما خیلی نیستیم ….
هیچ امتی، بخاطر مصلحتی، حقیقتی را آگاهانه نکشته است، به اختیار خویش، به قبله اش پشت نکرده است، مردم شکست می خورند، سکوت می کنند، ضعیف می شوند …  اما هیچگاه مقدسات خود را به لجن نمی کشند، خود را آگاهانه در اختیار دشمن نمی گذارند و خدمتگزاران خویش را به خیانتکاران نمی فروشند.*چنانچه مردم هیچ زمینی، هیچ زمانی، ماسک ریا به چهره نمی زنند، ملتی هرگز به دروغ خود را به مذهبی  یا مسلکی نمی چسباند، هیچگاه با تظاهر به تقوی و تقدس یا آزادیخواهی و روشنفکری از ایمان و اخلاص دیگران سوء استفاده نمی کند، آزادیخواهان و روشنفکران و تشنگان نجات و مجاهدان عدالت را فریب نمی دهد.مردم، در تولی و تبرّایشان ، در کفر و دینشان، در جهل و علمشان …. همیشه صمیمی و صادقند.
یک حاکم است بر همه تاریخ، یک ظالم است که بر تاریخ حکومت می‌کند، یک جلاد است که شهید می‌کند و در طول تاریخ، فرزندان بسیاری قربانی این جلاد شده‌اند، و زنان بسیاری در زیر تازیانه‌های این جلاد حاکم بر تاریخ، خاموش شده‌اند، و به قیمت خونهای بسیار، آخور آباد کرده‌اند و گرسنگی‌ها و بردگی‌ها و قتل عام‌های بسیار در تاریخ از زنان و کودکان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
ای نسل اسیر وطنم،
تو می‌دانی که من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند که من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند که نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که من خودم را فدای تو کرده ام و فدای تو می‌کنم که ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌کنم. والسلام
( شریعتی )

متن کامل کتاب “پدر مادر ما متهمیم” دکتر علی شریعتی

متن کامل کتاب “فاطمه فاطمه است ” دکتر علی شریعتی

متن کتاب : درخت چگونه رشد می کند از دکتر شریعتی

کتابخانه من در myebook

Myebook - درخت چگونه رشد می کند - click here to open my ebook

کتاب درخت چگونه رشد می کند

 

نادر شاه در کرمان

شاید بسیاری ندانند که نادر شاه افشار که یکی از برجسته ترین پادشاهان ایران خوانده می شود در زمان زمامداری خود به خطه کرمان هم سری زده است است و کرمان زمین هم مزه حکومت نادر شاه را چشیده است.
استاد باستانی پاریزی که خود از اساتید برجسته تاریخ و اهل کرمان است در مقدمه ای بر تاریخ کرمان تالیف احمد علی خان وزیری چنین نوشته که: “آمدن نادر شاه به کرمان خود بلایی دیگر است، البته همۀ ایران از این سردار بزرگ تجلیل کرده و می کند و حتی زوار کرمانی نیز مسلما با پرداخت یک تومان مبالغی برای بنای مقبره و و مجسمه او داده اند، اما اگر نادر فاتح دهلی، ایران را نجات داد، متاسفانه کرمان از آسیب او منهدم شد.از قضا سرکنگبین صفرا فزود”…
استاد باستانی در ادامه می نویسد: “نادر عنان خود را به طرف کرمان گرداند و کلانتران فارس را نیز، دستور داد که بدنبال او بیایند.در کرمان بساط جور برپا شد اغلب کلانتران فارس و کرمان در آنجا بقتل رسیدند و از سر آنها مناره ساخت.بعد دستور داد مردم را مصادره کنند، مامورین و محصلین برای دریافت پول مردم را به منتر کشیدند، یعنی سر محکوم را از سوراخ دیوار یا تخته بیرون کرده به گاوی می بستند و گاو را می راندند  تا سر را به همرام خود از تن محکوم بیرون کشد” ( گاو هم لابد مامور بوده و معذور!).. 
خلاصه ای از شاهکارهای نادر شاه افشار را به نقل از تاریخ گزیده کرمان و کتاب تاریخ کرمان نوشته احمد علی خان وزیری به تصحیح استاد باستانی پاریزی عینا می آورم راست و دروغش گردن تاریخ نویسان.
سال ۱۱۶۰  هجری قمری ۱۷۴۷ میلادی  اوایل ماه صفر نادر شاه افشار در خارج از گواشیر که دارالملک کرمان است در پای درخت چناری موسوم به چنار مرزبانی فرود آمد و به اجرای سیاست و رسیدگی به امور پرداخت..
نادر شاه در روز دوم ورود خود به کرمان به خاندانقلی بیک (حاکم کرمان) گفت چند سال پیش که تو را دیدم لاغر و باریک اندام بودی چه کردی که این چنین چاق و فربه شده ای؟..
نادر شاه غضب کرد و به فراشان غضب دستور داد تا او را (خاندانقلی بیک) را باریک نمایند.بنابر حکم همایونی بر دیوار باغی که نزدیک سراپرده شاهی بود سوراخ تنگی کردند و سر خاندانقلی بیک را از سوراخ بیرون آورده و طناب های محکم به سر او بستند و سر دیگر طناب ها را به (پالهنگ) دو گاو بسته و گاوها را چوب زدند تا سر خاندانقلی بیک بیچاره از جا کنده شد…
براساس یادداشت های دکتر باستانی پاریزی در حاشیه کتاب تاریخ کرمان خاندان های خاندانی، کلانتری خاندانی، مجدالاسلام، ناظم اسلام، دبستانی و درگاهی در کرمان، رفسنجان و ماهان از احفاد خاندانقلی بیک می باشند.
نادر شاه قبل از ترک کرمان دستور داد ۷۰۰ نفر از ساکنان کرمان را کشته و از کله های آنان مناره ها ساختند.(مار در بتکده و هشت سال در ایران)
چند روز بعد از عید نوروز نادر شاه تصمیم گرفت به سوی خراسان حرکت نماید.دستور داد ثروتمندان و توانگران شهر کرمان و بلوکات را سیاهه کرده پای هر نفر مبلغی را بنویسند و محصلان برای گرفتن تنخواه بگمارند.از بزرگان گواشیر و غیره ۲۳۰۰ نفر بدبخت را به قلم آوردند، چه بسا فقرا و بینوایان و نیازمندانی که به ناحق مبالغی هنگفت و دور از توان آنان مشخص گردید که باید بپردازند و سیصد نفر محصل و میرغضب برای گرفتن این تنخواه در کرمان گذاشت و موکب شاهی از راه راور و نای بند (از روستاهای طبس) رهسپار ارض اقدس (خراسان) گردید. (تاریخ کرمان، وزیری)
دوم جمادی الثانی ۱۱۶۰ هجری قمری چند تن از امیران قاجار و افشار به خیمه نادر ریختند و اورا کشتند… همان شب قتل نادر شاه چند نفر از تفنگچیان کرمانی که در موکب شاهی بودند از خراسان به کرمان آمدند و خبر مرگ نادر شاه را آوردند با شنیدن این خبر مردم کرمان هر چه از هر کس نزد محصلان نادر بود پس گرفتند.* چون نادر شاه به قتل رسید افغان ها دوباره به کرمان حمله آوردند و محله زرتشتیان را در خارج از حصار گواشیر = کرمان که دارای دیواری نیمه تمام بود ویران ساختند.
باز روز از نو و روزی هم از نو و لابد میهمان نوازی هم استانی های کرمانی ما دوباره شروع شد.فاعتبرو یا اولابصار

مطلب مرتبط: چنگیز خان، وارونه نویسی تاریخ و ستایش خشونت

عصر یکشنبه به دعوت دوستی برای شرکت در جلسه دوره خوانی ادبیات کهن به همت انجمن میرآب در کاروانسرای شاه عباسی برگزار شد رفتم.از بین آنهایی که آمده بودند غیر یک نفر یعنی آقای حسینی که سالها پیش معلم من در دبیرستان بود کسی را نمی شناختم برگزار کنندگان نشست را با روخوانی حکایتهای باب نخست گلستان سعدی، در سیرت پادشاهان شروع کردند حکایت اول و دوم و سوم راتا پایان بیت “ملک اقلیمی بگیرد پادشاه” خوانده شد در فاصله ای که گرداننده جلسه خواست نفسی تازه کند فرصت را غنیمت شمرده رشته سخن را به دست گرفتم و  پیشنهاد دادم بهتر است به جای اینکه دور هم جمع شویم و روخوانی گلستان کنیم بهتر است ابتدا قبل از شروع جلسه هرکدام به فراخور توانایی و ذوق مطلبی یا حکایتی از گلستان را آماده نمایند تا در باره ان بحث و گفتگو صورت گیرد ضمنا کمی هم درباره گلستان و سعدی و اهمیت سعدی سخن گفتم و با اشاره به مطلبی که در اینجا با عنوان سعدی مکتب عشق و آزادگی نوشته بودم گفتم برجسته ترین جنبه سعدی عدالتخواهی اوست چون شرکت کنندگان ابراز محبت کردند و خواستند بیشتر در باب سعدی سخن گویم در باب دلیری و شجاعت سعدی در حقیقت گویی و نوعدوستی هم کمی گفتم بعد هم حکایت ” یکی در بیابان سگی تشنه یافت” و حکایت “شنیدم که یکهفته ابن السبیل … ” را خواندم حاضران هم با تواضع و بزرگواری که داشتند زیاده گویی و ترکتازی مرا تحمل کردند…   و همانگونه که در پایان گفتند و در سایت خودشان یعنی انجمن میراب گفته اند یکشنبه هفته آینده مورخ ۱۰ خرداد ۸۸ سومین جلسه دوره خوانی گلستان در همان محل کاروانسرای شاه عباسی رفسنجان برگزار خواهد شد .

هفته گذشته ماجرای توقف یا اجرای حکم اعدام دختر خانمی به نام ” دلارا دارابی ” به یکی از موضوعات بحث انگیز جامعه تبدیل شده بود. دلارا دارابی مدت نزدیک ۵ سال را در زندان رشت به اتهام دست داشتن در قتل بسر می برد و به همین دلیل از مدت ها قبل طی روند قضایی حکم اعدام او صادر گردیده بود ولی بنظر می رسید که با وساطت بعضی ها به امید گذشت شاکیان ( خانواده مقتول ) اجرای حکم این دختر نوجوان به تاخیر افتاده و حتی گفته شد قوه قضائیه حکم اعدام دل آرا دارابی را برای مدت محدودی متوقف کرده است تا این دختر ۲۳ ساله و خانواده اش فرصت جلب رضایت از اولیای دم را داشته باشد.
چنین به نظر می رسید که متأسفانه، در جریان این پرونده، دو اشکال پیش آمده بود که باعث طولانی شدن روند پرونده شده است؛ یکی این‌که بعضی از کسانی که برای حل مسأله وارد موضوع شده‏اند، به گونه‏ای رفتار کرده‏اند که احساسات هر دو خانواده جریحه‏دار شده است. هم از یک ‏طرف، چنان از بی‏گناهی خانم دلارا گفته‏اند که خانواده‏ی مقتول رنجیده شده‏اند و به رسانه‏ها و به همه‏‏ی کسانی که به این نحو دفاع کرده‏اند، اعتراض داشتند و احساس کردند که خون مادرشان پایمال شده است.مشکل دوم این است که بعضی از جریانات خیلی از مسایل را که فی‏النفسه، حقوقی و انسانی هستند، بلافاصله تبدیل به یک معرکه‏ی سیاسی می‏کنند و وقتی مسأله، تبدیل به یک کشمکش سیاسی شد، از روال عادی آن خارج می‏شود. متأسفانه، این مشکلی است که ما چند سال است با آن دست ‏به گریبان هستیم.به هر حال سرانجام روز جمعه یازدهم اردیبهشت خبر اجرای حکم اعدام این دختر نوجوان اعلام شد…
همچنین پنج شبه گذشته دهم اردیبهشت ماه روزنامه همشهری همراه با انتشار روزنامه، کتاب همشهری را هم منتشر کرد ضمیمه ۳۲ صفحه ای این شماره با عنوان ” داستان های کوتاه جهان ” سه داستان کوتاه دارد و داستان کوتاهی از ” آنتوان چخوف ” را هم با عنوان ” شرط ” آورده است. آنتوان چخوف در این داستان کوچک به ماجرایی می پردازد که در یک میهمانی بین یک بانکدار نازپرورده و وکیلی جوان اتفاق می افتد بدینگونه که در یک میهمانی که افراد بسیاری در آن شرکت داشتند گفتگوی جالبی بین شرکت کنندگان در باره مجازات اعدام در جریان بود و بیشتر میهمانان با مجازات اعدام مخالف بودند.به نظر آنها، اعدام، مجازاتی منسوخ و نامناسب بود.بعضی از آنها اعتقاد داشتند که در تمام دنیا، حبس ابد باید جایگزین مجازات اعدام شود.میزبان که همان بانکدار بود می گوید « من با شما موافق نیستم.خود من مجازات اعدام یا حبس ابد را تجربه نکرده ام، اما اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنم، بنظر من اعدام از حبس ابد اخلاقی تر و و انسانی تر است، اعدام مرگی فوری است، اما حبس ابد، مرگی تدریجی.چه کسی جلاد مهربان تری است؟ کسی که شما را ظرف چند ثانیه می کشد یا کسی که سال ها پی درپی جان شما را می گیرد؟. در میان جمع، یک وکیل جوان هم وجود دارد و نظرش را چنین بیان می کند که: اعدام و حبس ابد هر دو به یک اندازه غیر قابل قبول است، اما اگر قرار بود من یکی از این دو را انتخاب کنم، یقینا دومی را انتخاب می کردم، چون به هر حال زندگی کردن در هر شرایطی بهتر از مردن است. »
نیجه این بحث سرانجام به شرط بندی بین وکیل جوان و بانکدار منجر می گردد به این صورت که وکیل جوان شرط می بندد که در مقابل دو میلیون، پانزده سال را در زندان بماند و قرار می شود وکیل جوان تحت سخت ترین شرایط در ساختمان باغ خانه بانکدار زندانی شود و …..
خیال می کنید نتیجه این شرط بندی چه می شود؟ بهتر است خودتان متن کامل این داستان کوتاه ده صفحه ای را از آنتوان چخوف را در این نشانی بخوانید و اگر مایل به دریافت آن بودید در جعبه سبز رنگ سمت چپ با عنوان shart آن را دانلود کنید.

ارسال های قدیمی تر »