جهان پهلوان تختی و سیاوش کسرایی

پلیس تهران ۱۷دی ماه ۱۳۴۶ خورشیدی خبری را در اختیار خبرنگارانی که اخبار جنایی شهر را پوشش می دادند قرار داد که حاکی از آن بود که غلامرضا تختی پهلوان معروف کشتی که شهرت به پیروی از خط دکتر مصدق و مخالفت با روش حکومت کردن شاه را داشت در یک هتل شهر خودکشی کرده و طبق یادداشتی که بر جای گذارده انگیزه او مشکلات داخلی بوده است. و …. برغم نارضایی باطنی دولت وقت، هزاران نفر جنازه جهان پهلوان ایران را از تهران تا ابن بابویه (شهر ری) تشییع کردند.منبع

تختی، نخستین کشتی گیر ایرانی که بر کرسی قهرمانی جهان ایستاد، تا روزی که خود را از مسابقه ها کنار کشید برنده چهار مدال طلا و شش مدال نقره شده بود. در فراغ پهلوان اشعار زیادی سروده شده از جمله مهدی سهیلی:” پسر جان بابکم”، ادیب برومند : “نیارست خواری خریدن به خویش…”،کارو: “در متن غروب یک آفتاب”، نعمت میرزاده :” نه با کاووس، بر کاووس”  و … که می توانید تعدادی از آنها را در این نشانی بخوانید:

اما به گمان من یکی از زیباترین سروده هایی که به یاد و نام «تختی» سروده شده است سروده ای باشد که  «سیاوش کسرایی» با عنوان «جهان‌پهلوان» در ثنا و ارادت خود نسبت به «تختی» و به هنگامی که هنوز تختی زنده بود به قلم کشید و در مجموعه اشعار «خون سیاوش» منتشر ساخت،  این شعر را «سیاوش کسرایی»  شاعر دوستی پرور میهنمان در سال ۱۳۴۰ و به هنگام بازگشت جهان پهلوان تختی به میهن  سروده است. شعر «جهان‌پهلوان» را «سیاوش کسرایی» زیر آن را می خوانید:

جهان پهلوان

جهان پهلوانا صفای تو باد

دل مهرورزان سرای تو باد

بماناد نیرو به جان و تنت

رسا باد صافی سخن گفتنت

مرنجاد آن روی آزرمگین

مماناد آن خوی پاکی غمین

به تو آفرین کسان پایدار

دعای عزیزان تو را یادگار

روانت پرستنده راستی

زبانت گریزنده از کاستی

دلت پر امید و تنت بی شکست

بماناد ای مرد پولاددست

که از پشت بسیار سال دراز

که این در به امید بوده است باز

هلا رستم از راه باز آمدی

شکوفا جوان سرفراز آمدی

طلوع تو را خلق آیین گرفت

ز مهر تو این شهر آذین گرفت

که خورشید در شب درخشیده ای

دل گرم بر سنگ بخشیده ای

نبودی تو و هیچ امیدی نبود

شبان سیه را سپیدی نبود

نه سوسوی اختر نه چشم چراغ

نه از چشمه آفتابی سراغ

فرو برده سر در گریبان همه

به گل سایه شمع پیچان همه

به یاد تو بس عشق می باختند

همه قصه درد می ساختند

که رستم به افسون ز شهنامه رفت

نماند آتشی دود بر خامه رفت

جهان تیره شد رنگ پروا گرفت

به دل تخمه نیستی پا گرفت

به رخسار گل خون چو شبنم نشست

چه گلها که بر شاخه تر شکست

بدی آمد و نیکی از یاد برد

درخت گل سرخ را باد برد

هیاهوی مردانه کاهش گرفت

سراپرده عشق آتش گرفت

گر آوا در این شهر آرام بود

سرود شهیدان ناکام بود

سمند بسی گرد از راه ماند

بسی بیژن مهر در چاه ماند

بسی خون به تشت طلا رنگ خورد

بسی شیشه عمر بر سنگ خورد

سیاووش ها کشت افراسیاب

و لیکن تکانی نخورد آب از آب

دریغا ز رستم که در جوش نیست

مگر یاد خون سیاووش نیست ؟

از این گونه گفتار بسیار بود

نبودی تو و گفتنه در کار بود

کنون ای گل امید بازآمده

به باغ تهی سروناز آمده

به یلدا شب خلق بیدار باش

به راه بزرگت هشیوار باش

که درتنگنا کوچه نام و ننگ

که خلق آوریده است در آن درنگ

تو آن شبرو ره گشاینده ای

یکی پیک پر شور آینده ای

بر این دشت تف کرده از آرزو

تویی چشمه چشم پر جست و جو

تو تنها گل رنج پرورده ای

که بالا گرفته برآورده ای

به شکرانه این باغ خوشبوی کن

تو از باغی ای گل بدان روی کن

کلاف نواهای از هم جدا

پی آفرین تو شد یک صدا

تو این رشته مهر پیوند کن

پریشیده دل ها به یک بند کن

که در هفت خوان دیو بسیار هست

شگفتی دد آدمی سار هست

به پیکار دیوان نیاز آیدت

چنان رشته ای چاره ساز آیدت

عزیزا ! نه من مرد رزم آورم

یکی شاعر دوستی پرورم

ز تو دل فروغ جوانی گرفت

سرودم ره پهلوانی گرفت

ببخشا سخن گر درازا کشید

که مهرت عنان از کفم واکشید

درودم تو را باد و بدرود هم

یکی مانده بشنو تو از بیش و کم

که مردی نه درتندی تیشه است

که در پاکی جان و اندیشه است

About عبدالرضافارسی

عبدالرضا فارسی کارشناس ارشد روانشناسی مشاوره تحصیلی، ازدواج، کودک و نوجوان تلفن: 09363732767