داستانی از مثنوی در بیان فرمانروایان جاهل ستمکار

به عقیده مولوی حاصل حکومت جاهلان جز بی عدالتی و هرج و مرج نیست.
مولانا در دفتر پنجم مثنوی حکایتی دارد با عنوان: “حکایت آن شخص که به وقت خر گرفتن برای امیر ولایت، خویشتن را هراسان در خانه ای انداخت”.اصل داستان به عربی در ( ذیل زهرالاداب ) می باشد سعدی نیز همین حکایت را به گونه ای دیگر در گلستان بیان می دارد اما مولانا با آوردن این حکایت در واقع زبان به انتقاد از حاکمان و امیران خودسر و ستم پیشه می گشاید و به این نکته اشاره می کند که حاکمان ستمگر از آن رو که خود مردمی بی تمییز و تشخیص هستند کارگزارانشان نیز افرادی ظالم و بیدادگرند و در آشفته بازاری که بوجود می آورند بر مردم ستم روا می دارند و همانگونه که گفته شد حاصل حکومت آنان جز بی عدالتی، ستمکاری و هرج و مرج نخواهد بود.متن اصلی حکایت در مثنوی مولوی چنین است:

آن یکی در خانه‌ای در می‌گریخت
زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
صاحب خانه بگفتش خیر هست
که همی لرزد ترا چون پیر دست
واقعه چونست چون بگریختی
رنگ رخساره چنین چون ریختی
گفت بهر سخره‌ی شاه حرون
خر همی‌گیرند امروز از برون
پاسخ می دهد که به فرمان شاه ستمگر،خران مردم را به بیگاری می گیرند.
گفت می‌گیرند کو خر جان عم
چون نه‌ای خر رو ترا زین چیست غم
گفت بس جدند و گرم اندر گرفت
گر خرم گیرند هم نبود شگفت
مرد پاسخ می دهد: اما کارگزاران و ماموران حاکم به علت اینکه دارای قوه تشخیص نیستند اگر مرا هم به جای خر بگیرند جای تعجب نیست.
بهر خرگیری بر آوردند دست
جدجد تمییز هم برخاستست
چونک بی‌تمییزیان‌مان سرورند
صاحب خر را به جای خر برند
چون مردمی بی تمییز و نادان بر ما حکومت و سروری دارند، هیچ دور از انتظار نیست که به جای خر صاحب خر را بگیرند.
نیست شاه شهر ما بیهوده گیر
هست تمییزش سمیعست و بصیر
اما سرور و مهتر ما ( خداوند) بیهوده گیر نیست، شنوا و بیناست و نیک را از بد تشخیص می دهد.
آدمی باش و ز خرگیران مترس
خر نه‌ای ای عیسی دوران مترس
داستان، بسیار زیبا عمیق و کوبنده است و مولوی در این داستان، رفتار حاکمانی که با وجود بی کفایتی به حکومت رسیده اند و بر جان و مال مردم مسلط شده اند را مورد سرزنش قرار می دهد.

Tags:

About عبدالرضافارسی

عبدالرضا فارسی کارشناس ارشد روانشناسی مشاوره تحصیلی، ازدواج، کودک و نوجوان تلفن: 09363732767