چگونه انسان برده می شود

امروزکه میان توده ی کتاب ها و دفترهای روی هم ریخته ی گذشته دنبال چیزی می گشتم چشمم به مطلبی افتاد که کمی بیش از بیست سال پیش زمان دانشجوی ام در دانشگاه شیراز برای درس فلسفه تعلیم و تربیت نوشته بودم.البته آن زمان ها منابع تحقیق بسیار کم بود و چیزی هم بعنوان اینترنت که امروز مطرح است وجود نداشت . موضوع مقاله من در آن روز این بود:”تعلیم و تربیت بعنوان وسیله ای برای بیدادگری، و تعلیم و تربیت بعنوان وسیله ای برای آزاد سازی”.از جمله منابعی که در آن مقاله استفاده کرده بودم دیدگاه های” پائولو فریر” برزیلی در کتاب فرهنگ سکوت بود.یکی دیگر از منابع من که در آن مقاله آورده بودم دیدگاه های نویسنده ای آلمانی به نام “ارنست راوتر” بود که در کتاب “چگونه انسان برده می شود” با ترجمه خانم نسرین بصیری بود.البته نقل مطلب از شخصی هیچگاه بعنوان موافقت بی چون و چرا با کلیه نظرات و آرا آن شخص نمی باشد. آنچه در زیر می آورم چکیده ای از همان کتاب صد صفحه ای “چگونه انسان برده می شود” می باشد که البته جای بحث و تامل دارد.
انسان در مدرسه ساخته می شود.روند انسان سازی تعلیم و تربیت نام دارد.خانه و خانواده، رادیو، تلویزیون، سینما، تئاتر، روزنامه ، کتاب، پوستر و اعلانات گوناگون مدرسه به معنای وسیع کلمه هستند.به عبارت دیگر، کلیه مکان های ناقل اطلاعات نوعی مدرسه اند.
برای ساختن هر چیز وسیله ای لازم است.وسیله ی انسان سازی اطلاعات است.
بشر، جز در لحظه هایی که بنابر احتیاجات طبیعی خود، از روی عادت یا جبر عمل می کند، کاری که انجام می دهد بستگی کامل به این دارد که چه می داند. بسیاری از عادات هم از دانستنی های انسان ناشی می شود.اعمال یک انسان مسیر زندگی او را تعیین می کند، بنابراین اطلاعاتی که فرد بدست می آورد، در عین حال نحوه ی زندگانی او را هم تعیین می کند.مدارس نه تنها انسان سازند، بلکه سرنوشت ساز هم هستند.
هیچگونه “اطلاعات”ی هم وجود ندارد که هدف و منظور مشخصی نداشته باشد.
برای ساختن هر فرد اطلاعات خاصی لازم است، مثلا اگر بخواهیم یک مکانیک اتومبیل بسازیم، نمی توانیم همان اطلاعاتی را که برای تربیت یک دامپزشک لازم است بخورد او بدهیم، یا اگر بخواهیم انسانی بسازیم که برود داوطلبانه تمام عمرش را در خدمت ارتش بگذراند، نباید همان اطلاعاتی را که برای گاو پرست شدن لازم است در مورد او بکار ببریم.
اطلاعاتی که در حوزه ی نفوذ آن قرار داریم در مغز ما تبدیل به داوری ها و اعتقادات می شود. داوری ها و اعتقادات یک بخش از آن مکانیسمی است که اعمال و رفتار ما را تعیین می کند.
یکی از راه های مزورانه ی راست نگفتن، نامفهوم سخن گفتن است. هر کس که از دروغ گفتن می ترسد، یا مهارت کافی در دروغگویی ندارد، حرف هایش را نامفهوم می زند. خر این نوع اشخاص اغلب از پل رد می شود، چون بسیاری از انسانها سئوال کردن را نوعی بی ادبی و بی نزاکتی می پندارند. شرم از سئوال کردن نتیجه ی تربیت غلط است.وقتی یک مطلب نامفهوم به اندازه ی کافی تکرار شود، بیشتر آدمها چنان به آن خو می گیرند، که انگار آن مطلب بسیار روشن و واضح است. هر چقدر شخص نامفهوم تر بنویسد یا حرف بزند، به همان اندازه دروغی که در کلام او نهفته است دیر تر برملا می شود.
فقط برده به درد سرکوب دیگران می خورد. آتنی ها هم فقط بردگان را به نگهبانی از سایر بردگان می گماشتند. کسی که کارش سرکوب دیگران است، باید در بردگی و اطاعت نمونه باشد. ریشه ی اهمیت دادن به تمرین های سخت و بیهوده و تعلیم و دادن اطاعت کورکورانه در شهربانی و ارتش در همینجاست. کسی که عادت دارد سئوال کند، سرکوبگر خوبی نیست، در نتیجه فرمانده مناسبی نمی تواند باشد. چطور ممکن است شخصی که در باره حقانیت قوانین موجود فکر می کند، در مواردی که قوانین نظامی پیش بینی کرده است، بتواند شلاق بزند، سرنیزه فرو کند و به سوی مردم آتش بگشاید؟ تمرین های سخت شهربانی و ارتش در بسیاری از کشورها تکرار سرنوشت بردگانی است که تربیت می شدند، تا زندانبان بردگان گردند، تا به همسرنوشتان خود خویش خیانت کنند. مطمئن ترین زندانبانان اردوگاه های نازی، خود زندانیان بودند.
گفتیم مدرسه برای انسان سرنوشت ساز است. حال ببینیم، اصولا سرنوشت چیست؟ سرنوشت، یا سیر زندگی انسان، یعنی :چگونگی و نوع زندگی کردن انسان. چه کسی حق دارد تعیین کند ما چگونه زندگی کنیم؟ چه نوع زندگی مجاز است و چه نوع زندگی مجاز نیست؟ چه کسی اجازه دارد چنین اجازه ای را صادر کند؟
اگر از این فرض حرکت کنیم که خود ما نمی توانیم، چگونگی زندگی خود را تعیین کنیم، باید پرسید دیگران به چه دلیل و مجوزی چگونگی زندگی کردن ما را تعیین می کنند؟ یک دلیل می تواند این باشد که دیگران بهتر از ما می دانند چگونه باید زندگی کرد.
وقتی نه والدین ما، نه دوستان ما، برنامه های درسی مدارس ما و برنامه های رسانه های گروهی را تنظیم نمی کنند و نه خود ما، این به این معناست که دیگران تعیین می کنند که ما چگونه زندگی کنیم. آیا آنها به این دلیل تعیین می کنند که ما چگونه زندگی کنیم، که بهتر می دانند چگونه یاید زندگی کرد؟ یا بهتر می دانند چه چیزی برای ما خوب است و چه چیز بد؟
یک دلیل دیگر برای اینکه سرنوشت خود را بدست دیگری بسپاریم، می تواند این باشد که ما را به این کار وادار می کنند، خواه به زور، خواه با حقه و کلک، دلیل سومی وجود ندارد.
اگر خود ما تعیین می کردیم چگونه زندگی کنیم، چراباید به تعلیم و تربیتی قانع باشیم که تا چند کلمه با یک دانشجوی میانه حال حرف می زنیم، دچارعقده شویم و رنج ببریم؟ اصلا چرا باید گروه های از مردم بتوانند تحصیلات بالاتری، از سایرین داشته باشند؟ چرا باید یک نوع آدمیزاد وجود داشته باشد، که در مقابل نوع دیگر، به این دلیل که آنها بیشتر میدانند، احساس حقارت و کمبود کند؟
اگر ما در مقابل برنامه ی درسی مدارس، روزنامه ها،برنامه های رادیو و تلویزیون مقاومت نکنیم، افکار ما همچنان دشمن ما باقی خواهند ماند.
در گفتار نمی گنجد که تا چه حد کلاس های درس، بخصوص در مدارس ابتدایی، کارخانه تولید احمق است. والدین ما را به وسیله ی مدرسه از ستمگران ترسانیده اند. آنهاهنوز و تا به امروز طبق همان درس هایی که زمانی به عنوان شاگرد مدرسه بخوردشان داده اند رفتار می کنند. اگر ما بخواهیم نگذاریم، یا لااقل شروع کنیم نگذاریم، که زندگی ما مانند آنان تباه شود و احمقانه بسر رسد باید از مکانی که فکر ما در آن شکل می گیرد شروع کنیم، مکانی که طبق دستور ثروتمندان در آن به ما اطلاعات داده می شود. از مدرسه.
اگر ما در مقابل برنامه ی درسی مدارس، روزنامه ها، برنامه های رادیو و تلویزیون مقاومت نکنیم، افکار ما همچنان دشمن ما باقی خواهند ماند.

About عبدالرضافارسی

عبدالرضا فارسی کارشناس ارشد روانشناسی مشاوره تحصیلی، ازدواج، کودک و نوجوان تلفن: 09363732767