برای سهیلا، بی پناه ترین ایرانی
۴ آبان ۱۳۸۸ توسط فارسی
عصر پنج شنبه تیتر جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده ای صفحه اول روزنامه ها را مرور کنی.روزنامه ها خبرهای مهم را تیتر زده اند :
رئیس سازمان ملی جوانان کشور از اجرای طرح زوج خوشبخت ایرانی در آیندهای نزدیک خبر داد.
تخلف جدید در معامله بزرگ مخابرات.
سکه قدیم۲۵۵ هزار تومانی شد.بحث بر سر مشمولان “تقسیم پول” جنجالی شد.
سرنوشت نامعلوم حساب های نفتی.توافق هسته ای در وین…
در لابلای تیترها، صفحه اول روزنامه اعتماد تیتر ریزی نوشته : برای سهیلا، بی پناه ترین ایرانی، سهیلا قدیری تنهاترین و بی پناه ترین ایرانی که زندان های کشور تاکنون به خود دیده، دیروز اعدام شد. زنی که مرداد ۱۳۸۶روزنامه ها نوشتند: اظهارات تکان دهنده زن بی سرپرستی که کودک ۵ روزه اش را کشت.سهیلا همان ۲ سال پیش پس از پایان محاکمه در گفتگویی در پاسخ این پرسش که چرا نزد خانواده ات بازنگشتی؟ گفته بود:
کدام خانواده. هیچ می دانی اگر به شهرمان برمی گشتم خانواده مادرم چه بلایی به سرم می آوردند، من هیچ راهی نداشتم.
چرا به بهزیستی نرفتی؟
۸ سال پیش رفتم، ساختمان بهزیستی در خیابان امید بود. من نمی خواستم تن فروشی کنم، می خواستم زندگی کنم، اما مسوولان آنجا مرا بیرون انداختند..
سهیلا را شناختم سهیلا همان «پری فراموشی» بود که در شبِ خیس ِ رستگاری نوزاد ۵ روزهاش را به طرز دلخراشی کشت. داشت کم کم فراموشم میشد.چه زود فراموش می کنیم جامعه برای اینکه طاقت دیدن و پاسخ گفتن زشتی و پلشتی خویش را ندارد فراموش می کند وچون ناتوان و درمانده است زشتی و پلشتی را که خود بوجود آورده را اینگونه درمان می کند.اصلا همه را که نمی توان محاکمه کرد و کشت.کشتن یک نفر راحت ترین و ساده ترین راه است.اما در واقع سهیلا سحرگاه دیروز کشته نشد بلکه جامعه او را ۱۸ سال پیش و حتی خیلی پیشتر از آن کشته بود، همان زمان که او را در خیابان ها تنها و بی کس رها کرد همان روز او را کشت و دیروز به مرگ یک زن بیمار و درمانده رضا داد. . ++حتی علی دلداری نماینده دادستان تهران در پرونده سهیلا دو سال پیش گفت : در این پرونده اگر دستگاه های مسوول به درستی کار خود را انجام می دادند سهیلا اصلاح می شد و آمادگی لازم را برای بازگشت به دامان جامعه و زندگی سالم پیدا می کرد، اما چون در جامعه در همان حالت بیمارگونه رها شد و شخصیت اش تا حد یک موجود تحقیر شده پایین آمد، دست به چنین جنایت تلخی زد. واینک سهیلا در سحرگاه چهارشنبه اعدام شده است.
خواستم خیلی چیزها بنویسم مقاله فرزانه روستایی را خواندم دیدم خیلی چیزها را او نوشته، عین نوشته اش را از روزنامه اعتماد با عنوان برای سهیلا، بی پناه ترین ایرانی می آورم.
سهیلا قدیری تنهاترین و بی پناه ترین ایرانی که زندان های کشور تاکنون به خود دیده، دیروز اعدام شد. نه کسی را داشت که برای اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتی بیرون در زندان اوین کسی منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسی بدن بی جان او را تحویل نمی گیرد و هیچ ختمی به خاطر او برگزار نمی شود. از همه درآمدهای نفتی کشور فقط چند متر طناب نصیب گردن او شد و از ۷۰ میلیون جمعیت ایران تنها کسی که به او محبت کرد، سربازی بود که دلش آمد صندلی را از زیر پای سهیلا بکشد و به ۱۶ سال بی پناهی و فقر و آوارگی او پایان دهد و او را روانه آن دنیا کرد که مامن زجرکشیدگان و بی پناهان و راه به جایی نبردگان است.سهیلا ۱۶ سال پیش از خانواده یی که هیچ سرمایه مادی و فرهنگی نداشت تا خوب و بد را به او بیاموزد، فرار کرد و میهمان پارک های میدان تجریش شد. حال او یک دختر شهرستانی یا دهاتی با لهجه کردی و لباس هایی بود که به سادگی می شد دریافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اینجا بود که میهمان ثابت گرسنگی و سرمای زمستان و گرمای تابستان و نگاه کثیف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگی در حالی که فرزند ناخواسته یی را حمل می کرد، از سوی پلیس دستگیر شد و برای اولین بار در زیر سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختی و گرسنگی و آوارگی کشیدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتی وکیل در جلسه دادگاه از او می خواهد که بگوید «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زیر بار نرفت و باز تاکید کرد من عاشق کودکم بودم زیرا به غیر از او کسی را نداشتم ولی نمی خواستم فرزند یک مرد معتاد و یک زن ولگرد بی پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقیری که در دادگاه تکرار می کرد من روی سنگفرش های خیابان و زیر باران بزرگ شده ام، آن کودک بی پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نیز به سرنوشت مشابهی دچار شد.اعدام بی پناه ترین ایرانی این سوال را مطرح می کند که گناه ولگردی و هرزگی یک انسان فقیر و بی پناه و راه گم کرده بزرگ تر است یا گناه جامعه ثروتمندی که برای فنا نشدن امثال سهیلا اقدامی نمی کند. قبح فسق و فجور سهیلا زشت تر است یا اینکه کسی در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگی به تن فروشی روی آورد. و در نهایت وجود امثال سهیلای ولگرد و قاتل برای یک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرریخت و پاش زشت تر است یا بی تفاوتی نسبت به اینکه در لابه لای کوچه پس کوچه های حوالی میدان تجریش، انسانی در اثر سرمای دی و بهمن چنان به خود بلرزد که برای نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه یی سپری کند. حال که از فقر و بی پناهی و به تعبیر برخی، استضعاف امثال سهیلا احساس گناه نکردیم، از گرسنه ماندن او در خیابان های پر از رستوران تجریش شرمنده نشدیم، و از اینکه جایی را نداشته تا شب های زمستان را در آن سپری کند. فرجام سهیلا قدیری و کودک پنج روزه اش ثمره یک بی عدالتی و یک ظلم غدار اجتماعی است که برای سر و سامان و پناه دادن به امثال سهیلا چاره یی نیندیشیده. اگر نگاه سنتی خشن و بی عاطفه سیاه و سفید جامعه خود را به تجربه دیگر جوامع متوجه کنیم، درمی یابیم بسیاری از کشورها راه حل هایی را تجربه کرده اند. کشورهای اروپایی مراکزی را دایر کرده اند که هدف از سازماندهی آن پناه دادن به کسانی است که برای مدت کوتاهی یا اساساً سرپناهی ندارند و بدون سرپناه فنا می شوند. حتی در کشور ثروتمندی همچون سوئد یا انگلیس زنانی که در اثر اختلاف خانوادگی از خانه فراری می شوند به مکان های تعریف شده یی هدایت می شوند تا آرامش بیابند و به زندگی عادی بازگردند.برای جامعه یی که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد دیگ های بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه می شود و بسیاری از نهادها با یکدیگر رقابت می کنند، تامین زندگی دو هزار یا پنج هزار نفر امثال سهیلا هزینه و سازماندهی کمرشکنی محسوب نمی شود.اعدام امثال سهیلا به عنوان نماینده فقیرترین اقشار آسیب پذیر که از یکی از دورافتاده ترین شهرهای غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبی کجای نظام قضایی ما را اقناع می کند و پاسخ می گوید. آیا سهیلا قدیری شهروند دارنده شناسنامه کشور ایران به خاطر محرومیت و فلاکتی که کشید و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد باید غرامت دریافت می کرد یا حکم اعدام. یک هفتادمیلیونیوم درآمدهای نفتی ایران که بالغ بر ۷۳۵ میلیارد دلار می شود معادل ۱۰ هزار و پانصد دلار یا ۱۰ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان می شود. سهم سهیلا به عنوان عضوی از جامعه ۷۰ میلیونی ایران با یک حساب سرانگشتی ۱۰۵۰۰ دلار یا ۱۰ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان می شود. در شرایطی که بسیاری از اقشار جامعه ایران با تحصیل در آموزش و پرورش و تحصیلات دانشگاهی مجانی و با دریافت یارانه های بهداشتی، غذایی و دارویی بسیار بیشتر از ۱۰۵۰۰ دلار از سهم درآمد نفتی تسهیلات دریافت کرده اند، سهیلا به عنوان شهروند جامعه ایران هیچ گاه امکان بهره مندی از هیچ تسهیلات دولتی و ملی را نداشت. به همین لحاظ سهیلا به عنوان کسی که نتوانست از هیچ امکاناتی بهره مند شود، باید حداقل ۱۰ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان سهم خود را از درآمدهای نفتی ۳۰ سال گذشته دریافت می کرد. و نیز به خاطر محرومیت هایی که به آن دچار شد و عقب ماندگی و عقب افتادگی مضاعفی را بر او تحمیل کرد، مبالغ دیگری را نیز باید به عنوان خسارت دریافت می کرد. به این ترتیب سهیلا با داشتن ۱۰ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقی را اجاره کند، کار شرافتمندانه یی را بیابد و شب ها از گرسنگی و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شاید او می توانست خانواده یی تشکیل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه می کرد و نیز فرصت می یافت به جای کشتن فرزند دلبندش با شیرین زبانی و شیطنت های کودکانه او آرامش یابد. اما سهیلا به جای آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او دیگر گرسنگی نمی کشد، از سرما به خود نمی لرزد و نگاه های هرزه را تحمل نمی کند. بی تردید در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحیم آرامش یافته است.*اگر خواستید مشروح جلسه دادگاه سهیلا و گفتگوی دو سال پیش او را با روزنامه اعتماد را در این نشانی بخوانید*
مطلب مرتبط: «پری فراموشی» بود که در شبِ خیس ِ رستگاری نوزاد ۵ روزهاش را به طرز دلخراشی کشت

یا درود به همه ی آنانی که کرامت انسانی را ارج می گذارند بدور از نگاهی جنسیتی ، فومی ، رنگ و عقیدتی . به سهیلا ، بهنود ، کیارش و همه ی جانهایی که در غبار بی عدالتی سر زمینی چون ایران ” جانشان ” هزینه شد شاید در این رهگذر نگاهی از سر مهر یادمانشان را گرامی بدارد . ما نیز از جمله مردمانیم که آواز پروانه را در تنگناهای زمان نمی شنویم . پیام اعتراضی را در صبگاهان بی روزن نمی خوانیم . هزاران شهروند ایرانی هم اکنون در شرایطی مشابه سهیلا در تمام تقاط کشور بسر می برد . چرا کسی بفکر گنجشکهای ایران نیست ؟چرا در این سرزمین شقایق نمی روید و هر آنچه می کارد خشم درو می کند؟ در کشوری به وسعت ایران و ثروتی سرشار که رهبران آن شهروندان را به آسمانی رجعت می دهد که قرار است بهروزی آفرین مردم جهان شود . چرا هیچ ستاره ای در اسمان این ملت پدیدار نمی شود این روزها !!!
به نظر می رسد آن کس که پیام آورد پشت آسمان آبی ، نگاهی هست به طرف بی کسان . آنجایی که ناحقی هست . بطرف آنان که به خاطر مناقع خویش چشمها را بر واقعیات زندگی می بندند . انگاری پیام اشتباهی بیش نبوده است یا که خدا سالهاست در کشور ما وجود نداشته است . ما بکدامین پیام دلمشغول بوده ایم که اینچنین سرگشته ایم ؟ کاش مرکز همه ی این پیامها خودمان باشیم فقط ….. تا صبح…
ویدا سوئد
رضا جان متن را خواندم و گریستم .همین!جز گریستن کاری بلد نیستیم؟ نمی دانم نمی دانم….
به عنوان یک زن ، یک انسان دلم پر از درد شد.