
عمارت کلاه فرنگی رفسنجان + را قبلا بارها از نزدیک دیده بودم ولی عکس مناسبی نداشتم تا به همراه مقاله ای در رودان بگذارم برای همین دو هفته پیش با میثم دوربین را برداشیم و راهی سعادت آباد شدیم وقتی رسیدیم چون موقعیت نور خورشید برای گرفتن عکس مناسب نبود میثم گفت بهتره کمی صبر کنیم. با میثم بالای ساختمان زیر سایه ای نشستیم و مشغول صحبت شدیم. پیرمردی که همان نزدیکی صدای ما را شنیده بود آمد کنار ما پشت بام با هم نشستیم و مشغول گفتگو شدیم. گفتگو با پیرمرد که از کودکی در همین محل زندگی می کند گل انداخت از هر دری صحبتی کردیم.می گفت این باغی که کنار عمارت است متعلق به اومی باشد و تنها سرمایه و محل درآمدش است امسال هم خشکسالی و آفت پسته به محصول باغش لطمه زده … حرف به عمارت کلاه فرنگی کشید.پیرمرد می گفت حرف هایی از گذشتگانش در باره این عمارتی که الان بصورت مخروبه در آمده به یاد دارد. می گفت این عمارت در گذشته محل زندگی حاکمی سختگیر و بی رحم بوده است که برای ساختن این عمارت معماری را از اصفهان آورده بود و می خواسته بلندی عمارت تا اندازه ای بالا برود که از روستای کبوترخان در فاصله ۴۰-۵۰ کیلومتری به چشم آید. پیرمرد می گفت بی رحمی حاکم تا به حدی بوده که به واسطه کندن کله رعایا از تن آنها، به کله کن شهرت داشته. او همچنین گفت بنای این ساختمان نیمه تمام ماند و به پایان نرسید و هنگامی معمار اصفهانی با کارگران مشغول تکمیل گچ بری داخل عمارت بوده اند خبر کشته شدن حاکم به آن ها می رسد. معمار هم از فرط خوشحالی از ارتفاع بلند داربست به پایین می پرد و جان می سپارد… در حالی که پیرمرد مشغول صحبت بود چشمم در آسمان به جغدی افتاد که در بالای سرمان چرخی زد و لبه بام عمارت کلاه فرنگی نشست.از میثم خواستم عکسی هم از جغد بگیرد.البته دوربین ما آنچنان مجهز نبود به هر حال میثم همین عکسی که می بینید از جغد که لانه اش در عمارت بود گرفت.وقتی میثم داشت عکس را می گرفت یاد این قصیده معروف خاقانی افتادم که: +
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان / ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان عبدالرضافارسی
..دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو / پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر / ز دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان..
نمی دانم هیچ حاکم و یا عمله ی ظلمی تا کنون این صدای خاقانی را شنیده است؟
برچسب ها:رفسنجان
ارسال شده در خاطرات | بدون دیدگاه »

۲۶ ژوئن، روز جهانی منع شکنجه و پشتیبانی از قربانیان آن است.
بنا به تعریفی + شکنجه هر عملی که به واسطه ی آن و تعمدا درد و رنجی شدید، خواه جسمی یا روحی، بر فرد اعمال شود، آن هم برای اهدافی چون کسب اطلاعات یا اعتراف گیری از او یا از یک شخص ثالث، یا با هدف تنبیه او به دلیل انجام عملی که او یا شخص ثالثی مرتکب شده، یا مظمون به ارتکاب آن است، یا با هدف ارعاب و واداشتن او یا شخص ثالث (به انجام کاری).. …در طول تاریخ, عنصر شکنجه از جمله مهمترین وسایل ایجاد رعب و وحشت در میان مردم از حکومت ها و نظام های مختلف جامعه بشری بوده که هنوز هم این روش های قرون وسطائی در برخی کشورهای جهان ادامه دارد. تاریخچه شکنجه در ایران به گذشته های بسیار دور بر می گردد تاریخ از گونه های مختلف شکنجه و آزار مردمان یاد می کند.کور کردن چشمان با کشیدن میله ای داغ جلوی چشمان،بریدن گوش و دماغ و زبان، انداختن افراد در روغن داغ و کشیدن ناخن از شکنجه های متداول در ایران بوده است.بسیاری از پادشاهان و حکام ایران بسته به شقاوت خود نوعی شکنجه را انتخاب و گاهی اختراع می کردند.تاریخ از گروه ود سته ای به نام آدم خورمتعلق به شاه عباس صفوی یاد می کند که همواره همراه او بوده اند.کندن کله را به نادر شاه نسبت می دهند که از آن به نام “منتر” یاد میشود و آن بدین گونه بوده است که سر محکوم را از سوراخ تنگی عبور می دادند و طنابی که یک سر آن به گردن محکوم می بستند و سر دیگر طناب را گاو وی اسبی می کشیده متصل می کردند و حیوان را به جلو می راندند تا سر محکوم از بدن جدا می شده است.
بسیاری از هم سن و سالهای من هنوز به خوبی خاطره ی اشکیلو را از دوران مدرسه به یاد دارند. در کتاب فرهنگ گویش کرمانی در توضیح واژه اشکیلو آورده است: نوعی شکنجه که چوب را لای انگشتان دست یا پا می گذارند و فشار می دهند..وقتی این مطلب را می خواندم یادم از دوران مدرسه خودم افتادم که نه تنها اشکیلو بلکه شلاق زدن بر کف دست ها و پاها (فلک کردن) از شیوه های متداول اداره ی مدرسه بود ولی هیچ کس به فلک بستن و ترکه خوردن شاگردان به چشم شکنجه نگاه نمی کرد بلکه به عنوان مجازاتی برای خطا نگاه می کرد بلکه از آن به عنوان تنبیه و تادیب (یعنی ادب کردن) ! یاد می کردند تا این که کم کم این نوع ادب نمودن! از مدارس رخت بست.در رزیم گذشته سازمانی وجود داشت که به آن ساواک می گفتند که سر نام عبارت سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود.رژیم گذشته زندانهایی مانند اوین

و قصر را به مکانهای شکنجه جوانان کشور بوسیله بازجویان و ماموران این سازمان جهنمی تبدیل کرده بود.پس از انقلاب تدوین کنندگان قانون اساسی که بسیاری از آنها قربانیان شکنجه بودند جهت جلوگیری از هر گونه شکنج و آزار زندانیان، اصلی سی و هشتم را با این مضمون از تصویبگذراندند: هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار یا کسب اطلاع ممنوع است، اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می شود.با نگاه به متن صورت جلسات مذاکرات خبرگان قانون اساسی بر ممنوعیت هر گونه شکنجه + متوجه می شویم نگاه آنان به شکنجه چگونه بوده است. با گذشت زمان شیوه دیگری برای آزار و رنج مخالفان ایجاد گردید که به آن شکنجه سفید می گویند.در تعریف شکنجه سفید آمده است: شکنجهٔ سفید نوعی شکنجه روانشناختی مبتنی بر «محرومیت حسی» و «ایزوله کردن» شخص است. شکنجهٔ سفید سبب تخریب «هویت شخصی» شکنجه شونده و کاهش زیادی در «محصولات فکری» او میشود. گر چه هنوز در بسیاری از سرزمین ها شکنجه و آزار ناراضیان و مخالفان که نشانه ضعف و نامشروع بو دولت ها رواج دارد اما سرنوشت رژیم پیشین و ساواک گواه شکست و ناکارآمدی این شیوه های ضحاک منشانه است.
ارسال شده در از هر دری سخنی | بدون دیدگاه »

نمی دانم تا به حال این جمله را شنیده اید که : مرغ را بکش تا میمون را بترسانی.گویا در اصل این ضرب المثلی چینی است.اما منظور از این جمله چیست؟در واقع این جمله به یکی از اصول ابتدایی روانشناسی اشاره دارد.در سابق عده ای معرکه گیر بودند که در گوشه و کنار شهرها عدهای را دور خود جمع می کردند به لوطی و یا معرکه گیر مشهور بودند و با حیوانانی از قبیل مار و میمون (انتر) که با خود داشتند مردم را سرگرم می کردند و پولی می گرفتند.الان هم این نوع کارها را در مکانی مانند سیرک به نمایش می گذارند.یکی از کارهای این افراد این بود که مثلا میمونی را تربیت می کردند و او را وادار می نمودند که به فرمان آنها کارهایی مانند معلق زدن و یا پریدن از حلقه ای را به نمایش بگذارد.برای تربیت این حیوانات مانند میمون، ابتدا میمونی را می گرفتند و سپس به بازار می رفتند و چند مرغ و یا خروس هم می خریدند در کنار میمون می گذاشتند سپس روز بعد به سراغ مرغ ها می آمدند و در حضور میمون مرغ یا خروسی را از قفس بیرون کشیده با صدای بلند ابه مرغ بیچاره می گفتند : معلق بزن! و در همین زمان با با معلق زدن به مرغ می گفتند اینجوری! نتیجه معلوم است مرغ زبان بسته کاری جز سر و صدا انجام نمی داد.بنا بر این بدون درنگ با کارد تیزی که از قبل آماده کرده بودند سر مرغ را می بریدند و مرغ را در حالی که خونین دست و پا می زد جلوی چشم میمون رها می کردند.روز بعد دوباره به سر وقت مرع دیگری می آمدند و همین عمل را جلوی میمون بیچاره که حسابی وحشت زده شده بود تکرار می کردند.این عمل را چند بار در پیش چشم میمون تکرار می کردند تا این که به سراغ میمون می آمدند و این بار با عصبانیت به میمون دستور می دادند معلق بزن!! میمون بخت برگشته که نتیجه معلق نردن مرغ های بیچاره را پیش چشم داشت از ترس گرفتار نشدن به سرنوشت مرغ ها بلافاصله شروع به معلق زدن می نمود…نمونه ی این ماجرا را در زندگی روزمره خود و بسیاری حوادث تاریخ می توانیم ببینیم پیدا کردن مصداق آن با خودتان. نمونه ی آن زیاد است پیدا کردن لوطی و انتر(میمون) و مرغ دیگر با خودتان.
برچسب ها:روانشناسی
ارسال شده در از هر دری سخنی | ۲ دیدگاه »
ز قید بندگی، این بستگان شوند آزاد / اگر بشوق رهائی، زنند بال و پری
درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت / اگر که دست مجازات، میزدش تبری
سپهر پیر، نمیدوخت جامهٔ بیداد / اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری (پروین اعتصامی) +
*****
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند / دیده ام از روزن دیوار زندان شما (اقبال لاهوری) +
****
خموشانه
شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگِ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟
ارسال شده در ادب پارسی | ۱ دیدگاه »
علی اکبر رشیدی عبدالرشیدی که متولد سال ۱۳۲۸ در کرمان است کتابی به نام گفتنی ها منتشر کرده است که شامل شرح دوران کودکی و نوجوانی، خاطرات کرمان و تهران، خاطرات دو سفر به انگلستان و همچنین خاطرات عبدالرشیدی از شخصیت ها و سفرنامههای اوست.وی خبرنگار، نویسنده و مترجمی است که فعالیت های فرهنگی خود را از سال ۱۳۴۴ آغاز کرده است.و هم اکنون از او ترجمه زندگی نامه رهبر انقلاب کوبا در ضمیمه روزنامه اطلاعات منتشر می شود.کتاب گفتنیها شامل شرح دوران کودکی و نوجوانی، خاطرات کرمان و تهران، خاطرات دو سفر به انگلستان و همچنین خاطرات عبدالرشیدی از شخصیت ها و سفرنامههای اوست که توسط انتشارات اطلاعات منتشر شده است

در این کتاب وی به مسائل مختلفی می پردازد که روزنامه عصر مردم - چاپ شیراز به نقل دو مطلب ماهی سفید کور و ماجرای سرود ملی پاکستان که در کتاب «گفتنیها» آمده است، پرداخته.در ماجرای ماهی سفید کور عبدالرشیدی نوشته است که:
ماجرای ماهی سفید کورِ آنتونی اسمیت: گاهی انسان متحیر میماند که حد و مرز روحیه علمی در بعضی انسانها تا کجاست؟ مثل آن اتریشی که حدود چهل سال به دنبال گیاهان کویری، کویرهای ایران را زیر و رو کرده بود، و یا همین آنتونی اسمیت که به دنبال یک نوع ماهی، حدود سی سال و در شرایط بسیار سخت، در چند قاره به جستجو پرداخت.
اسمیت و گروهش با یک اتومبیل مستعمل ارتش انگلستان کار خود را شروع کرد و پس از سه ماه به تهران و سپس به جوپار رسیدند. به مدت سه ماه در طول قنات «گوهر ریز» جوپار کرمان که طول آن را از ۱۴ تا ۴۰ کیلومتر ذکر کردهاند، به جستجو پرداختند. به نظر من این جمله آنتونی اسمیت را باید بر سر در موزههای آب و قنات ایران نوشت: «من که خلبان جنگ بودم، همیشه فکر میکردم که شجاعتر از من کسی وجود ندارد. اما بعد از دیدن مقنیهای ایران متوجه شدم که آنها خیلی شجاعتر و زحمتکشتر از ما هستند که میتوانند عمرشان را در داخل قناتها بگذرانند».وی می نویسد:
اگرچه پس از سه ماه تحقیق مداوم، ماهی سفید کور در آب های قنات گوهر ریز پیدا نشد، اما حاصل این تحقیقات گزارشات ارزنده جانورشناسی، چاپ نقشه کامل منطقه جوپار توسط مؤسسه جغرافیایی انگلستان، تهیه گزارشات خاکشناسی منطقه و تعیین نوع محصولاتی که میتوان در آن ناحیه کاشت و همچنین چاپ کتابی با موضوع جامعهشناسی ایران و خصوصاً جوپار بودند. آنتونی اسمیت براساس تحقیقات سه ماهه خود، کتابی نوشت با نام «ماهی سفید کور در ایران»، که در این کتاب، منظور او از ماهی سفید کور، خودش بوده است. کتابی که به سرعت به شش زبان دیگر نیز ترجمه شد. اسمیت، پس از آن به مدت ۲۵سال دیگر، و با الگوی اولین سفرش به ایران، در۳۰ کشور دیگر به تحقیق پرداخت و عاقبت ماهی سفید کور را در همین ایران پیدا کرد….
عبدالرشیدی در مورد سرود ملی پاکستان می نویسد که:
«در پاکستان، مثل ایران قدیم رسم بوده است که در روز عاشورا، اسبی را خونآلود می کردند و میگرداندند و اورا ذوالجناح مینامیدند و عزاداری میکردند. مادر «محمدعلی جناح» که از نعمت داشتن فرزند محروم بوده، نذر میکند که در روز عاشورا از زیر شکم ذوالجناح عبور کند. چنین میکند و صاحب پسری میشود که در بزرگی، «جناح» نام میگیرد…وقتی محمدعلی جناح، دستور ساختن سرود ملی پاکستان را میدهد، به هر زبانی که سرود را میسازند، صاحبان زبانهای دیگر اعتراض میکنند، تنها زبانی که مورد اعتراض واقع نمیشود زبان فارسی است. به همین دلیل سرود ملی پاکستان به زبان فارسی سروده شده، و در آغاز سرود هم، اول از همه، اسم امام حسین علیهالسلام آمده است:پاک سرزمین شاد باد/ای کشور حسین شاد باد/ تو نشان عزم عالیشان/ ارض پاکستان/ مرکز یقین شاد باد… الی آخر سرود» (ص ۸۰۸ تا ص ۸۱۱).

سرود ملی پاکستان
در دانشنامهٔ آزاد ویکیپدیا هم در باره ماهی سفید کور و سرود ملی پاکستان دو مقاله جداگانه وجود دارد که خواندنی هستند.مثلا ویکی پیدیا باره سرود ملی پاکستان چنین نوشته است که:”زمانی که پاکستان مستقل شد سرود میهنی نداشت و از این رو زمانی که پرچم پاکستان را بالا میبردند ندای پاکستان زندهباد، آزادی پایندهباد را سر میدادند. پس از چند محمدعلی جناح سرودی برای پاکستان سرود ولی چون سرود او پایه مذهبی نداشت برآن شدند که سرودی دیگر برای پاکستان بسرایند و این سرود جدید را به گونهای سرودند که واژگان آن بین اردو و فارسی مشترک باشد و حتی از نظر دستوری نیز از دستور زبان فارسی پیروی میکند و تنها واژه نافارسی در آن واژه هندی کا است. این سروده سروده شاعر پاکستانی ابوالاثر حفیظ جالندهری است.” سرود ملی پاکستان چنین است:
پاک سرزمین شاد باد کشور حسین شاد باد / تو نشان عزم عالیشان ارض پاکســــتان!
مرکز یقین شاد باد / پاک سرزمین کا نظام قوت اخوت عوام
قوم، ملک، سلطنت پائندہ تابندہ باد / شاد باد منزل مراد
پرچم ستارہ و هلال رهبر ترقی و کمال /ترجمان ماضی شان حال جان استقبال!
سایۂ خدائے ذوالجلال.
مردم پاکستان از دیر باز نسبت به سرزمین ایران و زبان فارسی علاقه ی مخصوصی دارند که نشان پیوند مشترک فرهنگی بین مردم پاکستان و ایران می باشد با این وجود متاسفانه بعضی سیاستمداران و دولتمردان ایرانی بدون در نظر گرفتن این مشترکات فرهنگی و علاقه مردم پاکستان به ایران، مشغول دوست یابی در سرزمین های دور دستی هستند که چنین مزیتی را ندارند… وای شان یاد که نزدیک رها کرده و به دور دست روانند…
ارسال شده در کتاب | بدون دیدگاه »